سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
"sky of love"


"sky of love"


نمیدونی چشمام نداره


دیگه طاقت رفتن تو


نمیدونی هر شب باهامه


فقط بوی پیراهن تو.


نوشته شده در سه شنبه 26/2/91| ساعت 5:28 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |

برایت می نویسم از تمام حرف های نگفته ریخته در چشم هایم ،


از سکوت زنجیر شده به پای واژه هایم ...


یادت باشد از همین جا ، همین گوشه ...


همه دیروز ها را نشسته ام و چشم گذاشته ام تا خستگی تمام این لحظات را


در بی خوابی چشم هایم بتکانی... 


نوشته شده در سه شنبه 1/1/91| ساعت 8:12 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |

ادمها می ایند ، زندگی می کنند ، میمیرند و میروند...


اما فاجعه زندگی تو ان هنگام اغاز میشود که ادمی میرود اما نمیمیرد!


میماند و نبودنش در بودن تو انچنان ته نشین میشود که تو میمیری


در حالی که زنده ای...


نوشته شده در سه شنبه 9/12/90| ساعت 2:5 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |

کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم ، از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود.


________________________________________________________________________________


عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ... دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم... درد دل خواهم گفت بی هیچ سخنی.. گوش خواهم داد بی هیچ کلامی ... در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ، در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی.!!!...


این گونه شاید احساساتم نمیرد.


________________________________________________________________________________


دلم غرق تماشا بود ،رفتی


میان اشک و اه و دود رفتی


کنار حسرتی دیرینه ماندم


بهار من ، گل من ، زود رفتی.


نوشته شده در سه شنبه 25/11/90| ساعت 11:34 صبح| توسط leila| نظرات ( ) |

سلام ای ناله بارون


سلام ای چشمای گریون


سلام روزای تلخ من


هنوزم دوسش دارم


سلام ای بغض تو سینه


سلام ای اه ایینه


سلام شبهای دل کندن


هنوزم دوسش دارم


نمیدونی تو این روزا


چقدر حالم پریشونه


دلم با رفتنت تنگ و


دلم با بودنت خونه


خراب حال من بی تو


نمیتونم که بهتر شم


تو دستای تو گل کردم


بزار با گریه پرپرشم


نوشته شده در شنبه 22/11/90| ساعت 4:1 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |

تو کجایی سهراب ؟؟؟؟


اب را گل کردند/


چشمها را بستند و چه با دل کردند/


وااای سهراب کجایی اخر؟


زخمها بر دل عاشق کردند/


خون به چشمان شقایق کردند/


تو کجایی سهراب؟


که همین نزدیکی عشق را دار زدند/


همه جا سایه دیوار زدند/


ای سهراب کجایی که ببینی


حالا دل خوش مثقالیست/


صبر کن سهراب ،،صبر کن


قایقت جا دارد؟؟؟


نوشته شده در جمعه 14/11/90| ساعت 11:7 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |

  اینجا که من رسیده ام ...
ته دنیای بدون تو بودن است!!
همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!
ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!
خوب تماشا کن...
دلم هم تنگ نشده!
یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم ...
تو باش و دل من و همه فریادهایی که..


نوشته شده در جمعه 14/11/90| ساعت 10:48 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |



هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم




هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار




 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم




حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام




 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم




ساکم را بر میدارم و به راه می افتم




این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی




 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد




 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد




اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است




 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد 




میخواهم از تو متنفرباشم


      


به همین سادگی...


 


نوشته شده در سه شنبه 4/11/90| ساعت 4:50 عصر| توسط leila| نظرات ( ) |


قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست